یک روز تابستانی
یک روز تابستون رفتیم خونه ی خاله سوری وتو با سوگند وسلاله وفاطمه وامیر حسین رفتین توی حیاط اب بازی کردین ووقتی شما اومدین توی خونه همه ی سر تا پای شما خیس شد و چون خاله لباسی اندازه ی شما نداشت گشتیم واین لباسها رو برای شما پیدا کردیم وچون خیلی خوشمون اومد خیلی هم عکس یادگاری گرفتیم.  ...









